.....نگاهم کن.....می خواهم صدایت را بشنوم......
 

 

آدم از تصمیم شروع میشود . ...تا آن شب ،ساعت نه شب دانشگاه را ندیده بودم .تاریک بود و من تنها پیاده دانشگاه بودم ،ماشین های عجیب غریب از کنارم می گذشتند و من پیاده می رفتم ،دانشگاهی برای پولدارها  ..برای ماشین های شیک ..ادم هایی با عطر های مارک دار ..برای کفش های پاشنه بلند ..ومن پیاده می رفتم .همایش جالبی بود ،پولدارها دور هم جمع شده بودند ومن روی صندلی تالارنشسته بودم و  به حرف پولدارها گوش کرده بودم  ..پشت میکروفن گفت ..هرچه در دانشگاه اموختی بنداز دور ...

.....................................................

فاکتور هزینه تالار را نگاه کردم 40 میلیون برای یک شب عروسی ..پولدارها هم به بهشت می روند ...

.....................

از حس های خوب :امده بود دانشگاه ،قاضی عزیز محمدی ، کنارش ایستادم و فکر کردم ،

اگر خدا بخواهد ...روزی وکیل میشوم .. 

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند...سهراب سپهری عزیز ..

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:17  توسط آبان  | 

  چهارشنبه صبح ،باورم نمی شد که کیف پولم را دزدیدند  .. ...با خودم گفتم احتمالا در کیفم باز بوده و افتاده ..من دلم برای کیف پول چرمی که خودم دوخته بودم ، تنگ بود ..گفتم حتما یکی دلش می سوزد ..دلش می سوزد برای دختر دانشجویی که کارت دانشجویی و کارت ملی اش را گم کرده ..برای دختری که دوتا عابر بانک تو اون کیف پول صورتی داشته ..

اما فاجعه از زمانی شروع شد که به یاد آوردم، فلش دوست داشتنی ام تو کیف پول بوده ..فلشی که تمام هویتم رویش ذخیره بود ..اسکن توصیه نامه 5 استاد برای دانشگاه فردوسی(ثبت نام نکردم) ..برای شهید بهشتی ..برگه های استعداد درخشان ..شماره اساتید ..ادرس خانه ..شماره خانه و موبایل ..ریز نمرات ...و تمام هویت این 22 ساله من ،در فلشی بود که دیگر نداشتمش ....فکر کردم ان  دزد وقتی فلش را می زند تو سیستمش ،دلش برای دختری که کیف پولش تقریبا خالی از پول بود نمی سوزد ...

 یادم افتاد، من بارها از قاعده به جهنم استفاده کردم ..بارها از دست دادن را تجربه کردم ..از دست دادن خاطره ها ..عطرها ..صداها و نگاه ها ..من آدم های زیادی را ازدست داده ام ..هربار که قلبم را شکاندند از دست دادمشان ..

امیدوارم انقدر دزد با شرافتی باشد که از مدارکم سو استفاده نکند .دزد با شرفت در 22 بهمن ..!من دلم برای کیف پولم تنگ است و به طرز احمقانه ای هنوز امیدوارم که کسی زنگ بزند و بگوید کیف پولم را پیدا کرده ..!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:2  توسط آبان  | 

تمام سلول های بدنم . ظهر دیروز لبخند زدند 

+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:17  توسط آبان  |