.....نگاهم کن.....می خواهم صدایت را بشنوم......
|
دو سومِ بدن ما
آب است
یک سومِ آن؛
خشکی
ما جزیره آفریده شدیم
دور از هم ..
- صابر کاکایی
روز ها را شمرده بوده ام و خیره شده بودم ...من یک اتفاق عادی را می خواستم .عادی...
اما همان اتفاق عادی نیافتاده بود ....خیره می شوم به دستانت ...

آدم از تصمیم شروع میشود . ...تا آن شب ،ساعت نه شب دانشگاه را ندیده بودم .تاریک بود و من تنها پیاده دانشگاه بودم ،ماشین های عجیب غریب از کنارم می گذشتند و من پیاده می رفتم ،دانشگاهی برای پولدارها ..برای ماشین های شیک ..ادم هایی با عطر های مارک دار ..برای کفش های پاشنه بلند ..ومن پیاده می رفتم .همایش جالبی بود ،پولدارها دور هم جمع شده بودند ومن روی صندلی تالارنشسته بودم و به حرف پولدارها گوش کرده بودم ..پشت میکروفن گفت ..هرچه در دانشگاه اموختی بنداز دور ...
.....................................................
فاکتور هزینه تالار را نگاه کردم 40 میلیون برای یک شب عروسی ..پولدارها هم به بهشت می روند ...
.....................
از حس های خوب :امده بود دانشگاه ،قاضی عزیز محمدی ، کنارش ایستادم و فکر کردم ،
اگر خدا بخواهد ...روزی وکیل میشوم ..
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند...سهراب سپهری عزیز ..