.....نگاهم کن.....می خواهم صدایت را بشنوم......
  چهارشنبه صبح ،باورم نمی شد که کیف پولم را دزدیدند  .. ...با خودم گفتم احتمالا در کیفم باز بوده و افتاده ..من دلم برای کیف پول چرمی که خودم دوخته بودم ، تنگ بود ..گفتم حتما یکی دلش می سوزد ..دلش می سوزد برای دختر دانشجویی که کارت دانشجویی و کارت ملی اش را گم کرده ..برای دختری که دوتا عابر بانک تو اون کیف پول صورتی داشته ..

اما فاجعه از زمانی شروع شد که به یاد آوردم، فلش دوست داشتنی ام تو کیف پول بوده ..فلشی که تمام هویتم رویش ذخیره بود ..اسکن توصیه نامه 5 استاد برای دانشگاه فردوسی(ثبت نام نکردم) ..برای شهید بهشتی ..برگه های استعداد درخشان ..شماره اساتید ..ادرس خانه ..شماره خانه و موبایل ..ریز نمرات ...و تمام هویت این 22 ساله من ،در فلشی بود که دیگر نداشتمش ....فکر کردم ان  دزد وقتی فلش را می زند تو سیستمش ،دلش برای دختری که کیف پولش تقریبا خالی از پول بود نمی سوزد ...

 یادم افتاد، من بارها از قاعده به جهنم استفاده کردم ..بارها از دست دادن را تجربه کردم ..از دست دادن خاطره ها ..عطرها ..صداها و نگاه ها ..من آدم های زیادی را ازدست داده ام ..هربار که قلبم را شکاندند از دست دادمشان ..

امیدوارم انقدر دزد با شرافتی باشد که از مدارکم سو استفاده نکند .دزد با شرفت در 22 بهمن ..!من دلم برای کیف پولم تنگ است و به طرز احمقانه ای هنوز امیدوارم که کسی زنگ بزند و بگوید کیف پولم را پیدا کرده ..!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:2  توسط آبان  | 

تمام سلول های بدنم . ظهر دیروز لبخند زدند 

+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:17  توسط آبان  | 

33224259122265430131.jpg

برف باریده بود ...پتو را کشیدم دورخودم و رفتم تو تراس ..یاد خیلی چیزها افتادم...یاد ادم ها ...کسی در من فریاد می زد....به گمانم ..همسایه روبه رو پرده راکشیده بود و گریه می کرد ....برف باریده بود ..پ فوت کرده بود ...و جزوه ام نیمه باز مانده بود ...تمام مسیر ها به تو ختم میشد ...اتفاق یک بار می افتد ..و اتفاق افتاده بود و من نفهمیده بودم ...

  ...برف ها آب شده بود ...امتحانام تمام شد ...ومن ترسیده بودم ..ترسیده بودم از مردد بودن ..از ترس ترسیده بودم..و هنوز نمی دانستم چه می خواهم .. تو عکس ها لبخند زده بودم ..و حلوا را چیده بودم روی میز ...و من دختری بودم که قلبش در مسجد شکسته شد ..دختری بودم که تو تاریکی قبرستان گریه کرده بودم ...و هیچ کس نفهمیده بود ..به میم لبخند زدم ..و خسته شده بودم از درک کردن ادم ها ..و زبانم تلخ شده بود ..و هیچ کس نمی فهمید که خسته بودم ..و هیج قطاری به من نمی رسید ..

............

پیشنهاد آبان :این یک پیشنهاد جدی است .اگر اهل مستند هستید در اولویت اولدانلود هایتان باشد:

مستند قضیه شکل اول ،شکل دوم : ساخته عباس کیارستمی 

+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:7  توسط آبان  | 

آیا شما روسری 250 هزار تومانی دیده اید ؟

 

خوب من دیده ام ..باور کنید این روسری پرواز نمی کرد ،حرف هم نمی زد! ..اما قیمتش 250 هزار تومان بود .

با خودم فکر کرده ام ،خریدن همچین چیزی گناه بزرگی است ..گناه بزرگی است ..

پوشیدن همچین لباسی یعنی ظلم به ادم هایی که کفش ندارند ..

اگر کسی خواست ، آدرس فروشگاه را بدهم ! 

+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:4  توسط آبان  | 

فردا امتحان مدنی 8 دارم (وصیت -شفعه - ارث ) یقین دارم که فردا کسی  تو برگه امتحانی می میرد ..

شاید غرق می شود ..شاید هم به دست دخترش کشته می شود! ...احتمالا چند زوجه دائم دارد..چند دختر ..چند نوه دختری ..چند خاله ابوینی .دوتا عمه امی ..یک جد ابی ..و هزار جور فامیل دیگر که فقط هنگام مرگ پیدا می شوند ..دلم میخواهد به جای حساب و کتاب ارث این ادم ها ...بنویسم زنده بمان ....

پارسال همین روزها بود که برف می بارید ..من امتحان داشتم و تراس پر از برف بود ..

پست شب  امتحان ..!

من بی تو هیچ حسی به روز برفی ندارم ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:9  توسط آبان  |