CapturePNG222222.png
.....نگاهم کن.....می خواهم صدایت را بشنوم......

گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر آنکه هست گیرند....

سکوت کرده ایم ،که نکند انگشت اشاره سوی ما برود ،که نکند متهم شویم به مستی ..

اتفاق خاصی نیافتده ..

همه چیز آرام است ،خورشید هست. ،ماه هست ..آسمان هم اندکی دلتنگ است ..

دلم می خواهد پستچی  زنگ خانه را بزند..و نامه ای ...

من دلم کمی پرواز می خواهد ..هیچ وقت خاطره آسمان از یاد قفس نمی رود ..

دلم می خواهد یک شب روی بام این شهر بیاستم و فریاد بزنم ..اما نمی شود ...

تلخی قصه همین است که آرزو هایم بزرگ نیست ...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 22:4  توسط آبان  |